مناجات شب قدری با خداوند کریم
یا رب افـتـاده به چـاهم، بِعَلیٍ بِعَلی بگذر از جـرم و گـناهم، بِعَلیٍ بِعَلی شب شقّالقمر است و شب نورانی قدر یـاد آن طـلـعـت مـاهـم، بِعَـلیٍ بِعَلی تا مگر گوشۀ چشمی به من زار کنی بـاز مـشـتـاق نـگـاهـم، بِعَـلیٍ بِعَـلی گرچه از چشم تو افتادهام از فرط گناه بـاز هـم چـشـم به راهم، بِعَلیٍ بِعَلی تا به کی خسته و آوارۀ غفـلت باشم بـده از لـطـف پـنـاهـم، بِـعَـلیٍ بِعَلی عذر تقصیر و خطاکاری یک عمر، نشد تــوبـۀ گـاهبـهگـاهـم، بِـعَـلـیٍ بِـعَـلـی هر که هستم شدهام مستمع روضۀ عشق دل دیـوانـه گـواهـم، بِـعَـلـیٍ بِـعَـلـی خجل از موی سپیدم، بِحسینٍ بِحسین بـنـدهای نـامـهسـیـاهـم، بِـعَـلیٍ بِعَلی قطرهام عاشق دریا، بِحسینٍ بِحسین تـشـنـهام گـم شـده راهم، بِعَلیٍ بِعَلی سینهام تنگ شد از بس که نگفتم العفو قلب من سنگ شد از بس که نگفتم العفو |